عبد المحمد آيتى
54
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
در عصر هلاكو خان ، شمس الدين محمد تمردى كرد . هلاكو در سال 658 لشكرى به سردارى تغور روانه داشت و فرمود تا پوست او را بكند و پر از كاه كند و براى او بفرستد . چون شمس الدين از اين واقعه آگاه گرديد اين بيت را : گر هيچ عنان به سوى كابل تابم * يا قوت غور از تغور بستانم « 1 » بر تيرى نوشت و پيش ايلخان فرستاد . پس در حدود سيستان دو لشكر با هم مصاف دادند . لشكر تغور بشكست و خود او كشته شد و همان معامله كه مىخواست با شمس الدين محمد كند با خود او كردند . چون مدتى بر اين برآمد بار ديگر در مرغزار شلوين از حدود هرات با لشكر ايلخانى روبرو گرديد ، اين بار پس از پيامها كه از دو جانب ردوبدل شد شمس الدين مطيع شد و در مورد عنايات ايلخان قرار گرفت و بعدها در ركاب ايلخان منشاء خدمات بسيار شد و در جنگ بركه در حدود دربند باكويه مردانگى بسيار نمود . ايلخان را شهامت و بهادرى او معلوم گشت و بر تخت از اخلاص و دلاورى او سخن راند . گويند چون پادشاه سيستان را بكشت هلاكو از وى بازخواست كرد كه بدون فرمان او چرا پيشواى نيمروز را كشته است . او بىدرنگ گفت : تا پادشاه دشمن مال اين سؤال از بندهء خود كند نه از او . ايلخان كه اين جواب موجز بشنيد بسيار خوشدل گشت . چون نوبت خانيت به آباقا خان رسيد بار ديگر شمس الدين دم از تمرد زد و اين دو بيتى از سر نيك نيتى كه نداشت نزد صاحبديوان فرستاد : به سوى خسرو تركان چين كه مىگويد * كه نيمروز وطنگاه پور دستان است كه از مهابت شمشير و گرز گاو سرش * هنوز خانهء افراسياب ويران است صاحبديوان به جهت استمالت خاطر او اين مكتوب نزد او فرستاد : فروغ ملك ملك شمس دين محمد كرت * توئى كه همچو ملك سربهسر همه جانى مشقتى كه ز هجرت رسيد بر دل من * به كنه آن نرسد و هم انسى و جانى ز رأى روشن باريك بين تو الحق * چنان سزد كه چو اين شوقنامه برخوانى ز باد پاى برانگيزى آتش عزمت * به آب حزم غبارى كه نيست بنشانى چون عادت سپهر بىمهر و روزگار جفاپيشه آن است كه مطلوب و محبوب را در
--> ( 1 ) - كذا . . .